تبليغاتX
بنام زندگی
هنوز وقت نشده برم پای صندوق رای تمام دیشب با بچه ها مشغول بودیم و صبح هم که البته خیلی زود برنخیزیدیم تا الان!دوس داشتم الان تهران بودم و تو اون شور وهیجان رای میدادم از پس فردا امتحانام شروع میشه که تقریبا پشت سر همه.خدایا فقط میخوام که کمکم کنی و این رو از صمیم قلب میخوامهمین الان هم بچه ها رفتن خونه.منم هنوز ناهار نخوردم؛کمدم هم باید مرتب کنم همینطور اتاقو.بعدش بریم حماسه آفرینی و بعدش هم یه دوش آب ولرم عالیه و بعد هم به امید خدا یه کوچولو درس.همین.

خیلی دوس داشتم الان برم خونه حیف که نمیشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:39  توسط آیسی  | 

24 ام امتحانام شروع میشه و چند روز بیشتر نمونده امروز که داشتم یکی از کتابامو ورق میزدم تازه فهمیدم چه حجم زیادی داره و چقدر مطالبش سنگینه!4 تا درس 4 واحده که دوتاشون یه کوچولو با احساساتم دارن بازی میکنن!خدا کمکم کنه.تازه چهار شنبه هم امتحان دارم که اصلا نخوندمش و فردا باید از عصر شروع کنم.چقدر از راه بدم میاد این مدت انقدر اومدم و رفتم که واقعا هم رفتنن دوبارش برام تکراریه و هم سخت یادمه سری آخر چهارشنبه هفته ی پیش بود که 9 صبح راه افتادم و دوباره ساعت 9 شب برگشتم خونه!یکی نبود بهم بگه مگه مجبوری تازه کلی پا درد گرفتم چون برگشتنی زیاد از جام راضی نبودم.خلاصه دوباره پس فردا میرم که به امید خدا بعد از امتحانا برگردم یا به عبارتی 7 تیر.یعنی روز انتخاباتم خونه نیستم و باید از همون جا سرنوشت کشورمو بسازم تهنایی!همینا دیگه.چی بگم من؟!نگرانی من بیشتر راجع به درساس که اکثرشو بعد از میان ترم به خاطر یه سری کارای جانبی گذاشتم کنار و درست و حسابی نخوندم.امیدوارم تو این فرصت باقی مانده با کمک خدا بتونم خوب بخونم و برسم تمومشون کنم.انشاالله.ََ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:13  توسط آیسی  | 

امروز وقتی داشتم برمیگشتم خونه تو اتوبوس چه حرفایی میشنیدم فکر میکردم مردم به بلوغ فکری رسیدن ولی . . . دو نفر پشت سر من بودن هی داشتن از پریزیدنت فعلی حرف میزدن که . . .نمیدونم چی باید بگم فقط امیدوارم آگاهی مردم بالا تر بره و بدونن دارن به کی رای میدن تنها آرزوم اینه که هشیار باشن و روشنفکر.دلم خیلی پره ولی چیزی نمیتونم بگم...

خدایا از صمیم قلب ازت میخوام که به ملتم به مردمم و به هممون رحم کنی.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 19:58  توسط آیسی  | 

این چند روز انقدر سرم شلوغ بود که با 2 روز تاخیر تولدت رو تبریک میگم.

روز تولدت یعنی 13 خرداد سال 75 وقتی ساعت 10:30 صبح تو بیمارستان به انتظار اولین گریه ی تو بودیم خوب یادمه چقدر گریه کردم و وقتی تو اومدی چقدر خوشحال شدیم چه پسر خوشگل و نازی!از اون به بعد وقتی گاهی بهت لالایی میگفتم و تو آروم خوابت میبرد وقتی بزرگتر شدی و با هم بازی میکردیم وقتایی که مامان و بابا خونه نبودن و من وظیفه ی خودم میدونستم که مثل اونا مراقبت باشم وقتایی که الکی الکی با هم دعوا و بگو مگو داشتیم . . . اولین روز مدرسه رفتنت که با اون کوله پشتی نارنجی سرمه ایت از زیر قران رد شدی و چه ذوقی برای مدرسه رفتن داشتی . . .همه ی اینا رو خیلی خوب یادمه داداشی.حالا چقدر بزرگ شدی البته مونده تا تو مرد بشی ولی حالا هم خیلی به نظر آقا میای.چه روزای خوبی رو در کنار هم بودیم عزیزم و چقدر زود گذشتن.

همیشه آرزوم این بوده که یه مرد بزرگ بشی و همه ی ما بهت افتخار کنیم مثل همین حالا.متاسفم که روز تولدت نتونستم خونه باشم ولی ایشالا وقتی شمع های رو کیکت رو فوت کردی برای منم یه آرزوی خوب کرده باشی و خواسته باشی که سال بعد روز تولدت تو خونه باشم و خیلی شاد باشیم.

نمیتونم بگم چقدر ولی میدونم خیلی خیلی دوست دارم.

تولت مبارک عزیزترینم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 12:40  توسط آیسی  | 

امروز روز مهمی بود و مینویسم تا فراموش نکنم1 سال بعد تو همچین روزی واقعا سرنوشت من تعیین میشه خدایا هر چه بهتر شدنشو از تو میخوام پس کمکم کنخدایا بی تو من بی پناه ترین و تنهاترین موجود توی کره ی خاکی ام پس کمکم کن

بیش از بی نهایت دوست دارم خیلی زیاددددددددددددد

یه جمله مینویسم که همیشه با شنیدنش میلرزم"همیشه به اندازه ی تلاشت ارزو کن"

کمکم کن همیشه اینطوری که نوشتم باشم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:48  توسط آیسی  | 

این قالب جدیدی که گذاشتم منو یاد یه چیزی میندازه البته دقیقا نمیدونم چی ولی برام خیلی آشناست.امروز تولد بهنازه و بعد از مدت ها من تونستم صداشو بشنوم.بهش میگم خیلی دوست دارم بهم میگه انقدر اینطوری حرف نزن یه وقت فکر میکنن ما . . .!استغفراللهمنم کلی خندیدم و گفتم بی خیالبازم میگم خیلی دوسش دارم و تولدشم خیلی مبارکه و البته کادوشم همین جا تو کمدمه و محفوظ

از درسا و دانشکده و کلی کار که ریخته رو سرم چی بگم؟احساس میکنم که مسولیت هام هر روز بیشتر از قبل میشه و البته بیشترش تقصیر خودمه من نمیدونم چرا ۲۰ واحد برداشتمواقعن نمیدونمبه علاوه کارای انجمن و مهم تر از همه نشریه ی گروه که سردبیرشم بعدشم کلاسی که بیرون میرم.این ترم الکی الکی سر خودمو بیش از اندازه مشغول کردم.تو هفته ای که گذشت من از شنبه تا ۴ شنبه ساعت ۸ صبح تا ۸ شب کلاس داشتم و تازه ۵ شنبه و جمعه هم از ۸ تا ۵ عصر کارگاه آموزشی بودم.خیلی خسته ام خیلی.از ۱۴ فروردین که اومدم برنگشتم و به احتمال زیاد اگه خدا بخواد ۴ شنبه میرم نیاز به یه استراحت اساسی دارم ولی مشکل اینجاست که ۴شنبه امتحانم دارم و هیچی نخوندم تا ۱ ساعت دیگه هم باید دوباره تو انجمن باشم و خلاصه استراحت بی استراحتامیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشم و خستگیم حسابی در بیاد.انشاالله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:34  توسط آیسی  | 

و سلامی دوباره بعد از مدت ها غیبت.دیروز یه امتحان خیلی سخت داشتم که خدا رو شکر بد نبود.این روزا حال و هوای بهار رو میشه تو تمام لحظات زندگی لمس کرد.از اتاق جدیدم زیاد راضی نیستم تمام مدت بچه ها خوابن!من دوس ندارم تو یه اتاق خواب آلو باشم چون به هر حال هر چقدرم سعی کنم بازم محیط تاثیر خودشو میذاره.خلاصه اینکه احتمالن دوباره ترم بعد اسباب کشی داریم و فکر کنم بازم به مونا بگم بیاد کمک به یاد اولین روز شروع این ترم.دیروز سر امتحان استادم اومد پیشمو گفت راحتی؟میخوای برات صندلی اضافه بیارم؟این دست چپ بودنم واسه ی خودش معضلی شده ها

دلم تنگ شده برای خونه و مامان وبابا و پویان خیلی زیاد شایدم آخر هفته برگردم خونه.نمیدونم چرا دوس دارم برم بیرون همین الانشیطون شدم باز واااااااااااااااااااایهفته ی بعد بازم یه امتحان دیگه دارم خدا کمکم کنه دیگهدیگه اینکه دیشب تولد سحر بود و من نمیدونستم و شب که بهم گفت بیا اتاقمون فهمیدم یه خبراییه ولی خب ساعت ۱۰:۳۰ شب هیچ کاری از دستم برنمیومد و تصمیم گرفتم یه جعبه ی کوچولو درست کنم و توشم کلی شکلات خوشمزه ریختم و بهش دادم خیلی خوشحال شد بالاخره خودم درست کرده بودم سحر دیشب وارد ۲۱ سالگی شدچقدر زود میگذره این روزا این سالایه کم ناراحت کننده س که بزرگ و بزرگتر میشیم و عمرمون همینطور میگذره ولی خب همینه دیگه رسم دنیا

پ:ن:اول و آخر واسه ی تو مینویسم خب خودتم خوب میدونی عزیزترینم:مهربونترین من خواهش میکنم مثل همیشه مراقب این دختر شیطون باشکاری کن که همیشه حس بودنت تو قلبم باشه تا یه وقتی نه خطا کنم نه فکر کنم که تنهامدوست داشتنی ترین خانواده ی دنیا رو برام سلامت نگه دارکمکم کن لحظه ای بی تو سر نکنم.و مثل همیشه میگم که:عاششششششششششششششششششششششششششششششششقتم

پ:ن:خوب دلم خیلی براتون تنگ شده مادر خانومی و آقای پدر و داداش کوچولوایشالا هر جا هستین تنتون سلامت و لبتون خندون باشهدوستون دارم تا بی نهایت

پ:ن:آخه عزیزم دلت میا ددددددددددددددددددد؟بهم بگی مگه نبینمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه من که انقد خوبم!مامانی ترین دختر دنیایی به خدامن که عاشقتم سو ماچمراقب بهناز نازمم باشبه همه هم سلام برسون مخصوصن اون مهناز پدر سوختهمگه دستم بهش نرسه("کار نمیکرد که یا خواب بود یا مدام غر غر میکرد" یادگاری روزای قبل از عید و کار خونه ی مامان جون!یادشه که؟!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:22  توسط آیسی  | 

کوله باره غربت لایق شونت نیست. . .

و من دوباره فردا قراره عازم محل تحصیل محترمم شم.داشتم چمدونمو میبستم که دلم نیومد ننویسم از این حال و هوای دوباره ی رفتن.هر سری که میام میدونم یه برگشتی هست اما همش فکر میکنم باید خیلی دیر بگذره و حالا کلی وقت دارم اما. . .دوباره مثل همیشه زود زود گذشت و این سری با اینکه بیشتر از همیشه خونه بودم ولی زودتر از دفه های قبل گذشت!توی چمدونم این سری دیگه از لباسای گرم زمستونی خبری نیست هر چند چند تایی اونجا محض احتیاط گذاشتم آخه بالاخره به هوای اونجا اعتباری نیست که!یادمه پارسال وقتی رسیدم و با سرمای اونجا مواجه شدم تا چند روز زیر پتو بودم تا دوباره وسایل گرمایشی به کار بیوفتن!این سری بوی تابستون از تو چمدونم میاد بوی یه تابستون مهم.بوی ساختن میاد ساختن یه زندگی جدید.کتابا رو که همینطوری آوردم و دوباره تو چمدون گذاشتم البته نه که هیچی نخونده باشم ولی مثل همیشه با انتظارم خیلی فاصله داشت خب دیگه چه میشه کرد جوونیه و هزار جور نادونی!کوله بار این سری من جایی برای غربت از شهر غریبی نداره این سری این شهر برام مقدس شده چون توش یه عالمه چیزای جدید یاد گرفتم توی اون شهر بزرگ شدم و دارم تلاش میکنم که زندگی بهتری رو بسازم و امیدوارم که خدای مهربون هم کمکم کنه.خدای بزرگم کمکم کن تا این سری با اراده ی قوی تری به این شهر پر از خاطره ی روزای دانشگاه پا بذارم با روحیه ی بیشتر و اراده و پشتکار محکم تر.کمکم کن موقع راه رفتن حتی، یادم باشه که یه مهربونی همیشه پیشمه و مراقبمه.بیشتر مراقب این بنده شیطونت باش خوب من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 20:34  توسط آیسی  | 

این روزا عوض اینکه خوشحال و شاد باشم نمیدونم چرا انقدر احساس خستگی میکنم خیلی خسته ام. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:30  توسط آیسی  | 

"ایرانیان باستان اولین فصل سال را به آر یعنی آورنده ی بهترینها نامیدند"

منم از خدای بزرگ و مهربونم خواستار بهترین اتفاقات تو فصل جدید و سال نو هستم هم برای خودم وهم برای تمام کسایی که هم منتظر بهترینها هستن هم براش تلاش میکنن.خدایا دلم میخواد تو این سال جدید اراده ی قوی تری برای رسیدن به اهدافم داشته باشم دلم میخواد عزت نفس بیشتری داشته باشم.دلم میخواد تو همه ی کارام تو رو تو راس کارام قرار بدم و اعمالم خدایی تر باشه.دلم میخواد مثل همیشه پشتیبان و حامیم باشی.

خدا یعنی قشنگترین پناه دلها.پس تو سال جدید خودم و زندگیم رو به قشنگترین و مطمئن ترین پناه دلها میسپارم و ازش میخوام که کمکم کنه تا نهایت تلاش خودمو برای رسیدن به چیزایی که آرزوی قلبیمه داشته باشم.

مثل همیشه و شاید هم بیشتر از هر موقع دیگه ای میگم که:

از ته دل دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:41  توسط آیسی  |